ماهی: پارسال که کرونا گرفته بودم، از درد شدید یه جایی به این باور رسیدم که بزودی احتمالا بمیرم، و یاد این میفتادم که یروزی چقدر سالم و بی درد بودم، ولی مینشستم برای خودم مشکل درست میکردم و به جای اینکه کار سازنده کنم، یگوشه بی عمل می افتادم.
اون لحظه به خدا گفتم که اگه زنده موندم، انشالله فلان کار رو انجام میدم.
مولانا فلسفه ی قشنگی داره. میگه که:
مر سگی را لقمه ی نانی ز در چون رسد، بر در همی بندد کمر
پاسبان و حارس در میشود گرچه بر وی جور و سختی میرود
(یعنی وقتی صاحب خانه ای به سگی غذا میده، اون سگ تمام تلاشش رو میکنه که بهش وفادار بمونه و از همونجا محافظت کنه)
...
در ادامه میگه که:
ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش میکنند آن دم ادب
که برو آنجا که اول منزلست حق آن نعمت گروگان دلست
میگزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش
از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات
بس غذای سکر و وجد و بیخودی از در اهل دلان بر جان زدی
باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همیگردی ز حرص
(و اگر سگی از این راه منحرف بشه، در مسیر طوری هدایت میشه - توسط سگهای دیگه- که برگرده به خونه ی اولش)
حالا خونه ی اول ما آدمها کجاست..؟ روزی دهنده ی اول کیه..؟ ما کجا میدویم و سعی داریم از کجا تغذیه بشیم..؟
اتفاقات و افراد مثل سگهای دیگه میمونن که سعی دارن به ما بفهمونن برگردیم خونه ی اولمون و از مسیر غربت برگردیم..
این داستان مثنوی رو دوست دارم..
برچسب:
نویسنده: غزل محبی