خرید بک لینک
ماهی: پارسال که کرونا گرفته بودم، از درد شدید یه جایی به این باور رسیدم که بزودی احتمالا بمیرم، و یاد این میفتادم که یروزی چقدر سالم و بی درد بودم، ولی مینشستم برای خودم مشکل درست میکردم و به جای اینکه کار سازنده کنم، یگوشه بی عمل می افتادم.اون لحظه به خدا گفتم که اگه زنده موندم، انشالله فلان کار رو انجام میدم. مولانا فلسفه ی قشنگی داره. میگه که:مر سگی را لقمه ی نانی ز در چون رسد، بر در همی بندد کمرپاسبان و حارس در می‌شود گرچه بر وی جور و سختی می‌رود(یعنی وقتی صاحب خانه ای به سگی غذا میده، اون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:52

من یه تجربه نزدیک مرگ داشتم.. اون لحظات سخت، فقط حسرت میخوردم که چرا دائما در طول زندگیم، همه چیز رو از چشم دیگران دیدم.. برای تمام اوقاتی که برای بقیه گذاشته بودم و به خودم نرسیده بودم حسرت میخوردم..

حس میکردم حتی یک دهم دغدغه هام ارزش عمرم رو نداشتن..

بیدار شو..

حالا که مدتی از اون اتفاق گذشته، انگار که باز به تنظیمات کارخانه برگشتم..

"افرادی که دائم خودشون رو سرزنش میکنن، بالاخره هیچوقت از خواب بیدار نمیشن.."

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:52

چقدر همه چیز اینجا واقعی بود.. چقدر اینستا برای من اشتباهه..ماهی: نوشته‌هام از 16 سالگی تا الان که 30 سالم شده اینجان.. انگار که این وبلاگ، من هستم.. انگار همواره یه غمی در وجود من بوده.. وقتی دبیرستانی بودم، یه پست راجع به این نوشتم که من، چطور از ادامه‌ی زندگی مادرم به دنیا اومدم..این چند سال اخیر، متوجه شدم که بیراه نمیگفتم.. درواقع یه انسان تراماتایز بودم.. و گویا فقط برای بعضی‌ها زندگی سراسر احساس غم و رنج بوده، نه همه.. و متوجه شدم باید سعی کنم بهترش کنم.. و از طرفی یاد بگیرم قرار نیست ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:52

چندین ماهه که هرگونه پیشنهادی از هر جنسیت مذکری رو رد میکنم، و بعد غر میزنم که چرا سینگلم. یعنی درخواست زیادیه که من دلم یه فردی رو بخواد که توانایی گفتمان داشته باشه و به مغزم اهمیت بده، شرافت داشته باشه، و سیگاری و الکلی نباشه؟ از کی عادی شده که همه تا خرخره الکل میخورن مست میکنن؟ یا اگه از بوی سیگار بدت بیاد ضدحالی.اگه یه الکلی علاقمند به سیگار و اهل عشق و حال بودم تاحالا چند دور شوهر کرده بودم، بچه هم داشتم. ولی الان باید بشینم خودم زندگیمو تنهایی بسازم. ای لعنت بر تربیت علیه دخانیات بر پایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:52

ماهی: جامعه ی آسیب دیده و سرکوب شده، ناگزیر به خلق دیکتاتوری جدیدی خواهد بود.

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 16:31

کمان را زه بریده ، تیر را پیکان و پر کنده

سپر افکنده ، خود را کرده از تیر و کمان فارغ

عجب مرغی نه جایی در قفس نی از قفس بیرون

ز دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ

برون از مردن و از زیستن، بس بلعجب جایی

که آنجا میتوان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ

وحشی بافقی

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 16:31

من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد..

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 16:31

از آنجایی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد..

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 13:19

من یه تجربه نزدیک مرگ داشتم.. اون لحظات سخت، فقط حسرت میخوردم که چرا دائما در طول زندگیم، همه چیز رو از چشم دیگران دیدم.. برای تمام اوقاتی که برای بقیه گذاشته بودم و به خودم نرسیده بودم حسرت میخوردم..

حس میکردم حتی یک دهم دغدغه هام ارزش عمرم رو نداشتن..

حالا که مدتی از اون اتفاق گذشته، انگار که باز به تنظیمات کارخانه برگشتم..

"افرادی که دائم خودشون رو سرزنش میکنن، بالاخره هیچوقت از خواب بیدار نمیشن.."

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 13:19

بی عیب و نقص بودن، فقط شما رو از پا در میاره..

باید تمام عمر مثل یه کارمند، مادر یا همسر، پی گرفتن تایید از دیگران باشید.

دائما مضطرب دنبال کمال بدوید.. و هرگز خودتون رو پیدا نکنید..

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 13:19

من از عهد آدم، تو را دوست دارم...

از آغــاز خـلقت، تو را دوسـت دارم..

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 16:00

ماهی: بلد نیستی بد باشی.. دلم برات سوخت.. دختر بیچاره.. و البته احمق..

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 16:00

ماهی: یسری اومدن از چاقی لاغری و سایز ما پرسیدن

یسریم اومدن ، فک کردن چون حالا یکی دو جمله از ما خوندن، بند ناف ما رو زدن.

ما هم نظرارو بستیم.

و من الله توفیق.

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 16:00

ماهی: اومدم کتابخونه ی یونی، دختره ی عوضی سرشو گرفته تو هوا، از ته حلق سرفه های خلطی میکنه، بعد بیحال سرشو میذاره رو میز. ماجرا به اینجا هم ختم نمیشه! نه دستمال همراهشه نه ماسک، کل مدت دماغشو با دستش پاک میکنه و میماله اینور اونور!

خاک تو سر دانشگاهی که تو دانشجوشی. خاک تو سر مملکتی که تو تحصیل کرده شی! نسلت نابود بشه انشالله.

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 16:00

ماهی: بزرگترین بلایی که سر ماهی آوردن، سیستماتیک کردنش بود. ماهی تو سیستم ها نمیگنجید. کنار زده شد و عقب موند. و دیگه طبیعت بکر خودش رو نداشت.

ماهی دیگه ماهی نبود. یه آدم بود که ادای یه شخصیت رو در میاورد.

برچسب: نویسنده: غزل محبی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 16:00

صفحه بندی